<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشته های کاوه یزدی نژاد</title>
<link>http://kavehyn.blogfa.com</link>
<description>نوشته های یک برنامه نویس در مورد همه چیز</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 30 Dec 2010 18:25:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>رفتیم</title>
<link>http://kavehyn.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خوانندگان عزیز&lt;BR&gt;سایت شخصی من بالاخره پس از مدتها افتتاح شد. هنوز نمیدانم که نوشتن در بلاگفا را ادامه بدهم یا نه ولی سایت من را به لیست های خودتان اضافه کنید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بلاگفا جای خوبی بود &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.yazdinezhad.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=6&gt;www.yazdinezhad.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Dec 2010 18:25:13 GMT</pubDate>
<dc:creator>kavehyn</dc:creator>
<guid>http://kavehyn.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی سپاه ابرهه نزدیک شهر مکه رسید ...</title>
<link>http://kavehyn.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اگر درست به خاطر داشته باشم ، در کلاس سوم ابتدایی بود که یکی از درسهای اولیه کتاب فارسی ما درسی بود که با همین متن شروع میشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همکلاسی داشتیم بسیار تنبل ، فرزند سرایدار همان مدرسه ای بود که در آن درس میخواندیم ،خوب بخاطر دارم که یک روز صبح وقتی معلم  ما مشغول کنترل مشق های شب بود و دفتر او را بازکرد ، از تمام متن آن درس فقط همین یک جمله را نوشته بود، معلم پرسید بقیه اش کجاست گفت یادم رفت بنویسم ...&lt;BR&gt;پدرش که در همان مدرسه ما شاغل بود و همانجا زندگی میکرد بارها با خواهش و تمنا این بچه را به کلاس برگرداند شاید که عبرت بگیرد و درس بخواند و آخرش هم فایده ای نداشت و اواسط کلاس سوم ابتدایی این همکلاسی ما اخراج شد. دیگر خبردار نشدم که چه کرد و کجا رفت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از آن زمان نزدیک به بیست و نه سال گذشته ، امروز یکبار دیگر بطور تصادفی در کارخانه ای که قرار ملاقات داشتم او را دیدم ، برایمان چای آورد چون آبدارچی بود و کمی به نظرم آشنا آمد و پس از کمی صحبت فهمیدم همان همکلاسی خودمان است .&lt;BR&gt;هنوز دو کلاس سواد دارد ، همسن من است ولی تمام موهایش سفید شده و تبدیل به پیرمردی شکسته .... شده است . ماجراهای تاسف باری برای من تعریف کرد که نمینویسم و حالا حسرت میخورد که ایکاش حداقل تا پنجم ابتدایی درس خوانده بود تا وضع زندگیش بهتر از این باشد که هست ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;معمولا کسانیکه اینگونه مسائل را تعریف میکنند ، آخر داستانشان به اینجا ختم میشود که فرد مورد نظر را سوار بر یک ماشین آخرین مدل دیدند یا مطلع شده اند که پس از ول کردن درس و مدرسه به کار آزاد چسبیده و حالا میلیونر یا میلیارد شده ولی در مورد این همکلاسی بیچاره من داستان همان چیزی شد که در کارتونها و فیلمهای خارجی تعریف میشد نه انچه که در حکایتهای ایرانیها ذکر میشود ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نتیجه اخلاقی این داستان این است که اگر 99 درصد افرادیکه درسشان را ول کرده اند در مملکت ما میلونر و میلیاردر شده اند ، یک درصد باقیمانده ممکن است افرادی بدبخت و بیچاره بشوند و بدا بحال آن کسانیکه در این گروه کوچک یک درصدی قرار بگیرند ... بجای تعریف کردن قصه پولدار شدن بچه های درس نخوان در جلوی بچه هایی که خیلی چیزها نمیدانند و فقط معنی کلمه پولدار را میفهمند باید به آنها توضیح داد که یک گروه کوچک یک درصدی از درس نخوانها هم هست که پولدار نمیشوند ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Dec 2010 21:07:22 GMT</pubDate>
<dc:creator>kavehyn</dc:creator>
<guid>http://kavehyn.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جایی که فریم ورکها مهم نیستند ...</title>
<link>http://kavehyn.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیروز خبر رسید که مادر یکی از همکاران سابق ما به رحمت خدا پیوسته و قرار بود که امروز تشییع جنازه ای برگزار شود .&lt;BR&gt;دیشب یکی از همکاران تا دیروقت مشغول ارسال SMS به سایرین بود که زمان تشییع جنازه و سایر مراسم ها را اطلاع بدهد . چند نفری هم بودند که هماهنگی حضور در مراسم ختم را با دیگران انجام دادند تا کسی بی خبر نماند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به محل تشییع جنازه که رسیدم عده ای از همکاران سابق و فعلی را دیدم که آنها هم آمده بودند . اکثرا مرخصی ساعتی گرفته اند ، از پروژه ها و یا جلسه هایشان گذشته بودند که در محل حضور داشته باشند. اینجا دیگر خبری از انتخاب بین Oracle  و SQL Server و یا Asp.Net و PHP نبود . لینوکس کارها هم با ویندوزکارها در حال جرو بحث نبودند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید بهترین تعریف برای این جمع کوچک این بود که مستقل از سیستم عامل بودند ..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 20 Dec 2010 17:02:56 GMT</pubDate>
<dc:creator>kavehyn</dc:creator>
<guid>http://kavehyn.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اوضاع فرودگاه</title>
<link>http://kavehyn.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;درخصوص وضعیت فرودگاههای کشور شاید فقط یک پست نوشته باشم. ولی اینبار تصمیم گرفتم به ذکر بعضی نکات ریز که شاید در ذهن مسافران باشد و در ذهن مدیران فرودگاهها نباشد بنویسم. و البته لازم به ذکر است که شاید این نکات فقط در ذهن من باشد و برای سایر مسافران فرودگاهها اهمیتی نداشته باشد :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;● در سالنهای فرودگاههای کشور (بخصوص ترمینالهای داخلی فرودگاه مهرآباد) تجهیزاتی هست که برای کسب درآمد در آن سالنها قرار داده شده است ولی هیچکس توجه نکرده که شاید برای مسافرانی که در آن سالن حضور دارند و همه شان حداقل یکبار گذرشان به شهر افتاده پرداخت پول برای چنین وسایلی تحقیر آمیز و قابل قبول باشد :&lt;BR&gt;۱- دستگاه هایی گذاشته اند برای واکس زدن کفشها ، از همان نوعی که در تمام هتلها و حتی ورودی سازمانها و موسسات قراردارد و استفاده از آن هم رایگان است . &lt;BR&gt;چرا مسافرانی که برای بلیط هواپیما پول زیادی پرداخت کرده اند و تنها سرویسی که به آنها داده شده است یک آبمیوه و یک بسته شکلات و بیسکوییت در داخل هواپیما است باید برای چنین عمل ساده ای پول بپردازند ؟&lt;BR&gt;۲- صندلیهایی گذاشته اند برای ماساژ پا ، ولی کسی توجه نکرده که شاید فردیکه تصمیم به استفاده از این صندلی دارد نخواهد که دیگران در طول مدت انتظارشان با تماشا کردن وی وقتشان را بگذرانند و دوما این فرد بجای لذت بردن از صندلی ماساژ دهنده باید نگران چمدان و لوازمش هم باشد .. درحالیکه با گذاشته یک کابین ساده در اطراف این صندلیها میتوان علاوه بر آرامش رگهای پای مسافر به آرامش روحی وی نیز کمی توجه کرد ..&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; ● وضعیت رستوران و کافی شاپ :&lt;BR&gt;مسافرانی که با پروازهای صبح زود وارد فرودگاه میشوند برای خوردن یک صبحانه مطابق با سلیقه ایرانی همچنان مشکل دارند، نسکافه و کیک که معمولا تنها گزینه موجود در کافی شاپ است و یا ساندویچ سرد در صبح اول وقت معمولا مورد علاقه کسی نیست ..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; ● یکی از عجایب فرودگاههای ما این است که شما میتواند عطر و عنبر و اسباب بازی پیداکنید ولی اگر نیاز به کمکهای اولیه داشته باشید ، نیاز به نقشه تهران داشته باشید و یا بخواهید یک روزنامه بخرید پیدا کردن آنها مشکل میشود ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Nov 2010 20:11:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>kavehyn</dc:creator>
<guid>http://kavehyn.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پشت پرده های یک پروژه</title>
<link>http://kavehyn.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;همیشه وقتی پروژه ای بزرگ و گرانقیمت تعریف میشود ، ماجراهای پشت پرده ای هم به موازات مراحل پیشرفت کارهای اداری آن انجام میشود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;● عده ای میخواهند پروژه را بفروشند، اکثر از کارمندان همان محل هستند که زودتر از بقیه جزئیات را بدست آورده اند و حالا به فکر گرفتن درصدی کمیسیون از بابت این پروژه هستند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;●عده دیگری واسطه هستند، معمولا با چندواسطه به نفر اول میرسند که هرکدام درصدی برای خود کنار گذاشته و منتظرند تا به محض امضاء قرارداد حق و حقوق !! خود را از برنده بگیرند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;● تعدادی شرکت هم هستند که شاید زدوتر از بقیه از جریان خبردار شده اند و حالا علاوه بر کار رسمی همیشگی از قبیل  نامه نگاری و ارائه رزومه و اعلام آمادگی و ... به دنبال ایجاد ارتباطات غیر رسمی هم هستند که بعضا کارآمدتر از کارهای رسمی خواهد بود .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در شروع کار همه از همه چیز اظهار بی اطلاعی میکنند ، تمام نامه ها ، تمام رزومه های ارسال شده و تمام سوابق قبلی ذکر شده در نامه ها و رزومه ها تصادفی است و هیچکس هم هیچ انتظاری ندارد الا آشنا نمودن آن سازمان یا اداره با خودش و شناساندن توانایی های خود به آنها .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;●به موازات تمام این جماعت ممکن است عده از مدیران همان محل هم به جمع رقابت کنندگان پیوندند، شرکتهایی که متعلق به اقوام ، خویشان ، دوستان و ... هستندپیدا میشوند که اطلاعات و توانایی هایشان خیلی بیشتر از بقیه گروهها است و در انواع ارزیابی ها هم بالاترین امتیازات را کسب خواهند کرد و مشمول انواع استثنائات خواهند بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این وسط تنها چیزی که اهمیت ندارد خود پروژه است !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Nov 2010 18:32:49 GMT</pubDate>
<dc:creator>kavehyn</dc:creator>
<guid>http://kavehyn.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهندس های مدل جدید</title>
<link>http://kavehyn.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زمانی که ما در دانشگاه درس میخواندیم و لطف خدا شامل حال ما شده و فهمیده بودیم که بی سواد هستیم همه جا به دنبال شرکتی میگشتیم که بتوانیم مدتی کارکنیم و کار یادبگیریم. یادم هست اولین بار که این فرصت به من روکرد و پس از صحبت با مدیر عامل آن شرکت جواب مثبت او را شنیدم خوشحالیم قابل توصیف نبود . صبحها قبل از همه پرسنل در محل شرکت بودم و بعضا باید پشت درهای بسته می ایستادم تا نفر بعدی بیاید  و در را بازکند...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نوبت کارآموزی دانشگاه شد ، با هزار بدبختی یک شرکت خوب پیدا کردیم و استاد راهنمای ما هفته ای دوبار به ما سرمیزد ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برای پروژه فارغ التحصیلی به اینترنت نیاز داشتیم که آن زمان در شهر (که دومین شهر بزرگ ایران محسوب میشود) فقط یک کافی نت وجود داشت و روزی دو ساعت به هر مشتری بیشتر وقت نمیداد و ما با همان اوضاع پروژه خودمان را اجراء کردیم ..&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حالا زمانه عوض شده :&lt;BR&gt;دانشجویان برای کارآموزی از طرف دانشگاه معرفی میشوند و همان لحظه اول میگویند که چون گرفتار هستند نخواهند آمد و انتظار دارند که ما آنها را درک کنیم و برگه هایشان را امضاء شده تحویل بدهیم. آنهایی که کمی فعال تر هستند می آیند و در شرکت وقت تلف میکنند و اگر وظیفه ای به آنها بسپاری و انتظار داشته باشی بعضا به شخصیت شان برمیخورد ... &lt;BR&gt;جالب اینجاست کسانیکه نام استاد راهنما را یدک میکشند هم در طول یک دوره سه ماهه نه تنها دانشجویشان را کنترل نمیکنند بلکه حتی یک تلفن خشک و خالی هم نمیزنند تا ببیننند ما که هستیم و اصلا چه میکنیم ..&lt;BR&gt;پروژه های آماده در همه رشته ها هم موجود است ، دانشجویان یا میخرند یا امانت میگیرند و نهایتا آنرا برای تایپ مجدد و جلدشدن و آب طلا زدن به جایی میسپارند و بعنوان پروژه فارغ التحصیلی تحویل استاد میدهند ...&lt;BR&gt;مدتهاست که از دانشگاه و آموزش عالی دور بوده ام ولی بارها از خود پرسیده ام این چه نوع گرفتاری است که باعث  میشود دانشجوی ما درس نخواند و کار نکند و تجربه به دست نیاورد و استادهای ما هم همه چیز را ماست مالی شده رها میکنند و نمره قبولی میدهند؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و نهایتا این مملکتی که مهندس های آینده اش با تنبلی و کپی برداری شروع کرده اند و روزی بر مسندی قرار خواهند گرفت چگونه تیشه به ریشه اش خواهد خورد ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  پی نوشت :&lt;BR&gt;کارآموز های خوب هم داشته ام ولی مدتی است که کمیاب شده &lt;BR&gt;دانشجویان و فارغ التحصیلانی هم داشته ام که ازهمه همکاران ما فعال تر بوده ند و باسوادتر ولی آنها هم کم شده اند&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Oct 2010 17:01:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>kavehyn</dc:creator>
<guid>http://kavehyn.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرهنگ تبلیغات</title>
<link>http://kavehyn.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;حوصله ام از دست انواع روشهای تبلیغاتی سر رفته .&lt;BR&gt;تا چندی پیش تنها آزاری که متحمل میشدم دریافت تعدادی ایمیل از شرکتها و یا گروههای یاهو بود ولی حالا مدتی است که دیگر روز و شبی برایم نگذاشته اند.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;● روزانه چندین تماس از نمایندگیهای ایرانسل دارم مبنی براینکه خطی دارند که فلان تعداد رقمش با شماره موبایل من یکسان است و آیا تمایل به خرید دارم یا نه . مدتی است فروشندگان خطهای اعتباری همراه اول هم اضافه شده اند ، آنها هم میخواهند  خط دیگری بفروشند. این وسط من مانده ام که مگر چند خط موبایل لازم دارم که باید همه روزه این تماسها را تحمل کنم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;● پس از آن فروشندگان انواع CD زنگ میزنند ، راه موفقیت با سخنرانی دکتر فلان ، آموزش زبان انگلیسی با تضمین و ... و چندین مدل CD دیگر. وقتیکه که تلفن را جواب میدهم جز جواب سلام که برای شنیدن آن صبر میکنند دیگر مجال صحبت کردن نمیدهند مبادا که ثانیه ای از فرصت چندثانیه ای تا قطع کردن تلفن از طرف من را از دست بدهند ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;● فروشندگان کارتهای اینترنت هم اضافه شده اند ، همه شان میگویند که تلفن من در قرعه کشی تصادفی برنده شده (دیروز برنده یک ساعت دیواری  و بیست ساعت اینترنت رایگان شده بودم) و شرطش این است که خریداری کنم تا جایزه را تحویل بدهند ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;● پس از آن نوبت دریافت انواع SMS از خطهای ایرانسل ،پانلهای اینترنتی ارسال SMS و مانند آن است . اگر فقط از طرف افراد و شرکتهای بی نام و نشان بود تحمل میکردم ولی حتی موسسات مالی و اعتباری هم همین کار را میکنند و این وسط اگر من نخواهم که از خدمات خوب و قیمتهای باورنکردنی و وامهای جالب این موسسات اطلاعاتی داشته باشم نمیدانم که باید یقه چه کسی را بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه این افراد و موسسات حق خودشان میدانند که در هر ساعت از شبانه روز مرا از حال و روز خودشان مطلع کنند و معلوم نیست در این مملکت چه کسی میخواهد مشکل مزاحمتهای وقت و بی وقت این موسسات و افراد را رفع کند.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;موقتا مدتی است که راه حلهایی دارم که حداقل زمان مزاحمت را کمتر میکند :&lt;BR&gt;تمام تلفنهای ثابتی را که برای فروش تماس میگیرند در موبایلم ذخیره میکنم و سری بعد به آنها جواب نمیدهم ..&lt;BR&gt;به فروشندگان سیم کارت از هرنوعی که باشد میگویم که 939 خریده ام ...&lt;BR&gt;به فروشندگان CD ، کارت اینترنت و هرچیز دیگر هم میگویم که سواد ندارم ...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Oct 2010 17:34:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>kavehyn</dc:creator>
<guid>http://kavehyn.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اختلاف سلیقه در محیط کار</title>
<link>http://kavehyn.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;در هر موسسه ای اعم از خصوصی و دولتی مساله جابجایی و آمد و رفت نیروی انسانی وجود دارد و برای مدیران و گردانندگان یک موسسه مساله ای عادی محسوب میشود. عده ای می آیند و عده ای کارهایشان را تحویل میدهند و میروند و به هرحال چرخ آن موسسه چه ناقص و چه کامل با این نیروها میگردد و روزگار گذرانده میشود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما مشکلی که معمولا در زمان تعویض نیرو و بکارگیری نیروهای جدید پیدا میشود بروز اختلاف مابین نیروهای جدید و نیروهای قدیمی است. این اختلاف میتواند یک اختلاف نظر ساده یا یک اختلاف سلیقه بسیار شدید باشد که نهایتا موجب بروز دردسر در محیط کار میگردد .&lt;BR&gt;اختلاف نظر همواره هست و کسانیکه اندکی تجربه کاری داشته و مرکب قراردادهایشان چندین بار خشک شده باشد میدانند که بسیاری از این اختلافها نهایتا موجب پویا شدن تمام مجموعه و ایجاد تحول و جلوگیری از رخوت و روزمرگی در یک موسسه میشود .اما نیروهای تازه وارد و تازه کار که معمولا یا مستقیما از دانشگاه آمده اند و یا تجربه اندکی در محیطهای کاری جدید و  واقعی دارنددقیقا برعکس این مساله فکر میکنند و لذا با عملکردشان موجب ایجاد دردسرهای بسیاری هم برای خودشان و هم برای مجموعه کاری میشوند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نقش مهم مدیریت مجموعه در چنین بحرانهایی قابل انکار نیست ، سهل انگاری مدیران و یا بی توجهی به عواقب چنین مسائلی و یا عدم تلاش در توجیه و آموزش دادن به طرفین جهت یادگرفتن نحوه تامل با سایرین میتواند راه حلی کلیدی در رفع مشکلات ناشی از اختلاف سلیقه باشد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتیکه تازه کارها افراط  و مدیران بی توجهی میکنند ، قدیمی ترها فقط یک راه حل دارند و آن اینکه تحمل کنند به امید اینکه گذشت زمان بخشی از مشکلات را رفع نماید .&lt;BR&gt;ولی بعضی مواقع وقتیکه دیگر صبر و تحمل عده ای به پایان میرسد و معجزه ای هم رخ نمیدهد ، قدیمی ترها عطای کار و سابقه کار و تمام چیزهایی را که سالها برایش زحمت کشیده اند به لقایش میبخشند و تصمیم میگیرند که بروند ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مدتی بود که یکی از همکاران خوب ما درگیر چنین مساله ای شده بود، نیروهایی که خودش استخدام کرده بود و به آنها میدان داده بود و بارها تحسین و تمجدید آنها را از وی شنیده بودیم عاقبت حق شناسی و احترام را در حق وی تمام کردند و امروز صبر همکار ما به پایان رسید ...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Oct 2010 18:24:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>kavehyn</dc:creator>
<guid>http://kavehyn.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتظار و قوانین مور</title>
<link>http://kavehyn.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;احتمالا همه ما قوانین مور را میشناسیم و درباره آن خوانده ایم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از امروز صبح منتظر دریافت یک ایمیل هستم. این ایمیل حداکثر حاوی ۵ یا ده خط کد خواهد بود که باید در یک برنامه بگذاریم و اصلاح کنیم و کار تمام شود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;بجای این ایمیل ، از امروز صبح حداقل ۲۰ ایمیل دیگر از افراد مختلف دریافت کرده ام ، از قدیمی ترین دوستانی که شاید ۵ سال ارتباطی با هم نداشتیم تا تبلیغات انواع تجهیزات ورزشی و مانند آن.حجم این ایمیل نهایتا یک کیلوبایت خواهد بود و حجم ایمیلهایی که تابحال گرفته ام نزدیک به بیست مگابایت .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از قوانین مور کاملا اطلاع دارم . امروز این ایمیل نخواهد آمد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;پی نوشت روز یکشنبه :&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همانطور که حدس زدم آن ایمیل نیامد !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 16 Oct 2010 10:58:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>kavehyn</dc:creator>
<guid>http://kavehyn.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت دوباره</title>
<link>http://kavehyn.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>پس از استراحتی طولانی که واقعا مورد نیاز بود از امروز دوباره به کار و فعالیت برگشتم.&lt;BR&gt;برای خودم هم قابل باور نیست که سالها بود بدون یک روز تطعیلی حتی جمعه ها هم درگیر کار و فعالیت بودم و اکنون که یک مرخصی طولانی مدت به دهانم مزه داده برگشتن به روش کار قبلی کمی مشکل به نظر میرسد ....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرخصی طولانی من فرصتی بود که بدون نگرانی از عوامل پردردسر همیشگی کمی هم به خودم و احولات زندگی خودم فکر کنم و برنامه ریزی هایی کنم که شاید بهتر بود سالها قبل انجام میشد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;این وبلاگ دوباره شروع به کار نمود ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 Oct 2010 08:04:11 GMT</pubDate>
<dc:creator>kavehyn</dc:creator>
<guid>http://kavehyn.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

